از طرفِ    شهریار حنیفه

آخرین برنده‌ی نخل طلا کن: «دیپان»/ این‌بار بیگانه با مخاطب


اینکه بگردیم و بگردیم تا فیلمساز فرانسوی را در قرن حاضر بیابیم که در خود فرانسه هم (با همه‌ی ویژگی‌های خاصِ هنری‌اش) به‌عنوان فیلمسازی برجسته بخوانندش، چرخشی است که اگر در آن به امثال ژاک اودیار (و چند تن دیگر) برنمی‌خوردیم، دوُری باطل تلقی میشد. اودیار که فیلمسازی تواناست در استفاده از عناصری چون مرگ و فقر و گناه، پنهانشان می‌کند در دلِ داستان‌هایی که از ریشه به خودشان وابسته هستند، هم به آنها نزدیک میشود و هم از آنها دور، و تلاش میکند که مخاطب را در فضای تیره و تاری که خلق می‌کند به بازی گیرد؛ همراهمان میکند با کاراکترهایی پرخاشگر (که شاید در ابتدا هر چیزی به نظر برسند جز پرخاشگر)، تنها و از درون پوچ که سوای از سرگشتگی‌های درونیشان، در دنیای اطرافشان هم سرگشته و بیگانه [1] محسوب می‌شوند. چرایی جذب مخاطب به چنین دنیای تلخ و گزنده‌ای که میلی به تجربه‌اش در واقعیت وجود ندارد و همذات‌پنداری‌مان با کاراکترهایی که بر ناهنجار بودنشان واقفیم، برمی‌گردد به فیلمنامه‌های قدرتمند اودیار با همه‌ی ریزه‌کاری‌های رئالیستی‌اش و تمهیدات سمبولیکش که سعی بر گره‌افکنی در یک شرایط حقیرِ اجتماعی را دارند و مخاطب را که در جایگاه بهتری از آن شرایط قرار دارد، نسبت به دنبال کردن فیلم کنجکاو می‌کنند. اما خب این جذب کردن، متاسفانه در این سال‌ها به مرور کاهش یافته، آنهم نه به‌دلیل میل کمتر مخاطب به کنجکاوی، بل به این دلیل که اودیار با ساخت هر اثر جدیدش عناصر ذکر شده را به شیوه‌ی قدرتمندتر و مشهودتری ارائه داده، اما جهان داستانی‌اش را فدای این موضوع کرده است. تاسفِ بزرگتر اینکه طریقه‌ی اُفت آخرین ساخته‌اش، «دیپان»، با طریقه‌ی اُفت آثار پیشین تفاوتی اساسی دارد؛ اُفت نامحسوس آثار قبلی، سببی نمی‌شد که هر اثر را در لیست بهترین‌های سال قرار ندهیم، اما سیر نزولی آشکار «دیپان» به هیچ عنوان قابل چشم‌پوشی نیست –حداقل برای من- و اینکه فیلم با دریافت نخل طلای کن خود را -به زور- در لیست بهترین‌های سال قرار داده است، کمی قضیه را تفکربرانگیز می‌کند. لابد باید گفت که اودیار در این فیلم به میزان قابل‌توجهی از پختگی و دقتِ لازم در خلق دنیای شخصی‌اش و مهم‌تر، خلق عمیق‌ترِ عناصری که او را به مؤلفی نوپا تبدیل کرده، رسیده است که احتمالاً درون روایتی ساده‌تر (حتی پیش‌پاافتاده‌تر) و متفاوت‌تر، مفهوم پیدا می‌کنند و آسان‌تر و هنرمندانه‌تر رؤیت میشود. اما خب شخصِ بنده به عنوان یکی از طرفداران سینمای اودیار، نمیتوانم چنین فرضی را قبول کنم (عجب از این جایزه!)، چراکه آخرین ساخته اودیار (ضعیف‌ترین درواقع)، نه‌تنها آن عناصر را در اَشکالی تقلیل‌یافته‌تر به تصویر کشیده است، بلکه اساساً به مرحله‌ی خلق شدن هم نرساندتشان که بگوییم اصلاً تألیف هست یا نیست، بیشتر اطلاقی‌ست و تقلید از روی دست خود؛ گویی به زور گمارده شده‌اند درون فیلمنامه‌ای ساده که به دلایل متعددی نمی‌تواند ارتباط کافی را با بیننده برقرار کند. تعدادی از این دلایل را با توضیحی کوتاه ذکر میکنم.
در آثار پیشین مخاطب میتواند تصور کند که در حال حرکت از نقطه «آ» به نقطه «ب» است، مهم نیست که این نقطه «ب» چه‌قدر دور از نقطه «آ» قرار دارد و مثلاً یک نقطه عطف میانی است یا یک نقطه اوج پایانی، مهم این است که مخاطب یک مقصد فرضی (حتی فرض نادرست) در ذهن دارد و به همین سبب میتواند با گره‌ها و موقعیت‌ها درگیر شود [2]؛ اما در «دیپان» مخاطب هیچ تصوری از چنین مسیرهایی ندارد (مگر مقصدِ رستگاری نهایی که در عموم آثار اودیار وجود دارد) و طبیعتاً مخاطب در این دنبال کردنِ ناآگاهانه (و اینکه قرار است چه ببیند)، نه میتواند گره‌ها را تشخیص دهد و نه موقعیت‌ها را درک کند؛ مثلاً اینکه ما در حین تماشای فیلم، نمیدانیم دعوای دختر نوجوان در مدرسه قرار است تغییری در روند داستان ایجاد بکند یا نه، اصلاً موقعیتی بغرنج محسوب میشود یا خیزشی انقلابی؟! البته که این شیوه‌ی داستان‌گویی به ‌نوبه خود بسیار هم شگفت‌انگیز است و چه بسیار شاهکارهای این‌گونه‌ای، منتها در موارد موفق، نویسنده متوجه این تاثیر بوده و آگاهانه به سمت آن حرکت کرده است، درحالی که رویکرد «دیپان» اینگونه نیست و ناآگاهانه به سمت این رویکرد پرتاب شده است؛ مگرنه جنس داستان‌گویی فیلم (آنچه نویسنده خواهانِ رسیدن به آن بوده است) از همان جنس «ضربان قلبم متوقف شده» و «یک پیامبر» و «زنگار و استخوان» است و شیوه‌ی متفاوت‌تری نسبت به آنها محسوب نمیشود، اما با یک مقایسه کوچک، میتوان به این نتیجه رسید که «دیپان» نسبت به آنها به‌قدری عریان‌تر و کسل‌کننده‌تر است که همین مقایسه هم کم‌لطفی در حق آن آثار است!
دیگر اینکه کاراکتر دیپان هم با وجود آشوب‌های درونی‌اش، در ظاهرْ سرد و خشک است و هیچ اکتِ بیرونی از خود نشان نمیدهد. البته در فیلم بیان میشود که گذشته‌ی تباه‌شده‌ای داشته و از دست دادن خانواده و آرمان‌هایش او را به این روز درآورده، اما خب اگر این به معنای درونگرایی است، مقایسه‌اش کنید با دو کاراکتر اصلی «بخوان لبانم را» که به همین اندازه مستأصل و چندلایه و پنهان‌کار بودند، اما تاثیرات عینی‌تر و فوق‌العاده‌ای را به نمایش می‌گذاشتند. کاراکتر دیپان قرار است از کاراکترهای پیشینِ فیلمساز مهم‌تر و تاثیرگذارتر باشد (استفاده از نام او برای نام فیلم) اما چنین نیست و در همراه کردن مخاطب با خود، عاجز می‌ماند، مگر در چند جا که صرفاً هم موقعیتی داستانی‌اند که دیپان در آنها گیر افتاده (هنگامی که به یالینی دل می‌بندد و متوجه می‌شود که ترکش کرده، پرخاش پایانی‌اش) و مخاطب را کمی به واکنش (واکنش‌هایی آشنا و کوتاه) وامی‌دارد.
حرف آخر اینکه، ذکر شد «دیپان» ضعیف‌ترین اثر اودیار است، اما باید اضافه کرد که به خودی خود فیلمِ آنچنان ضعیفی محسوب نمی‌شود و همچنان اثری است از اودیارِ کاربلد، که البته اشکال هم در همینجا است، واقعاً این اثری است از اودیارِ کاربلد؟


توضیحات:
[1] می‌توان گفت که مهمترین شاکله‌ی آثار اودیار، همین بیگانگی‌ست که به سبب مفصل بودنِ بحثش از آن می‌گذرم.
[2] در اکثر اوقات از میانه فیلم‌ها این اتفاق میافتد.

 

سی‌ام فروردین ۱۳۹۵، روزنامه‌ی اعتماد



( photography )

به یاد می‌آورم ...

( filmography )

پیشنهادی بهت میدم که نتونی رد کنی

( filmcomment )


( ?note )

احساس نمی‌کنید که دارد به‌سوی ما می‌آید؟

( fictions )

هم‌نشینی‌ها

( companion )

اَزآب‌گذشته

( translation )

ماتیک تُند او / گُل کرد ناگهان / در باغ دست‌هایش و پُر ریخت بر لبش

( poetry )


Logo


This is Shahriar Hanife 's personal web; which is local to share some of my work.
It should also be said i'm the designer and thinker of this template, would be thankful if you do not copy.
Contact me: shahriar.hanife@gmail.com
My profile in IMDb , & Vimeo , & Instagram
English Version ( Just some of the content )