از طرفِ    شهریار حنیفه

بالاخره خندید (خوابی تکراری در شبی تازه)


کلافه از مرورِ دومینو‌وارِ ملودی قدم‌هایش، نگاه از تلألو سنگ‌ها و تکرارِ خود می‌دزد و سرش را بالاخره بالا می‌گیرد: چه هنوز خلوت! همان‌جوری‌ست که بود، این‌جا... به همان بی‌صدایی؛ و به همان کهنه‌گی و تَر و تمیزی. ناخودآگاه روی چَرمِ ساعت‌مچیِ کم‌سروصدایش دستی می‌کشد و روی سیاهی‌های تَر و تمیزِ کهنه‌ی آن. زمان... کمی مانده تا خاموش شدنِ چراغ‌های گالری و می‌شود تا چند تابلوی دیگر را قدم زد.
از دور آدم‌ها را نگاه می‌کند. و تابلوها را. «مردی که از دور نگاه می‌کند»؛ این را دخترِ نوجوانی چند سال پیش به او گفته بود در گالری در وَرشو. آن‌سال‌هایی که آن‌جا سپری می‌کرد و برای تحقیق چندمرتبه‌ای به پولیش‌پوستر رفته بود و نُت برمی‌داشت و دختر نوجوان که گویا او هم عشق‌فیلم بود دیده بودش چندمرتبه‌ای و متعجب از اینکه او هربار که می‌آید چرا از دور به پوسترها نگاه می‌کند و از دور نُت برمی‌دارد...
عینکِ دوربینش را به چشم می‌زند و لبخندی به خاطره‌ی دورش.
باز!
بسّه دیگر!
نفس عمیق... به خود قول می‌دهد که از این‌لحظه به بعد فقط روی گالری فوکوس کند؛ و روی تابلوها. گشتن. برانداز کردن. تخمین زدن.
آن‌قدر که... صدایی شنید (که بود؟ کسی فهمید؟).
می‌چرخد، سوی صدا. آرام. خود را احساس می‌کند: چانه، می‌چرخد. لب‌ها. چشم‌ها. دست‌ها. پاها. مچ. انگشت. گردن. کمر. پهلو. شانه‌ها. آرنج. زانو. موها. همچنین.
راه می‌رود. آرام (صدای چه بود؟). و راه می‌رود؛ تا اتاقک. اتاقکِ آخری. ملودی قدم‌هایش، تخیلش را پرواز می‌دهند. آن‌قدر که –توانست- لایه‌لایه‌های اتاقکِ تازه را ورق ‌زد با نگاهش: با خود فکر می‌کند که در گذشته –تا جایی که یاد دارد- از این اتاقک استفاده‌ای نمی‌شد و چرا نمی‌شد و با خود فکر می‌کند که این اتاقکِ بی‌استفاده‌ی سال‌های دور چه تَر و تمیز است و زیبا هم و هم‌شکل بقیه‌ی اتاقک‌ها و مثل‌اینکه روشن‌تر هم هست و با خود فکر می‌کند پنجره‌ی کوچکِ کنجِ اتاقک از آن بالا دارد کدام نقاشی را دید می‌زند و چرا باز است در این سرما و چرا گرم است این‌جا و با خود فکر می‌کند که کاپشنش را روی جالباسی چوبیِ گوشه‌ی اتاقک بی‌اندازد یا نه و چه‌قدر –زیاد- خسته است –تا رفتن به کنار جالباسی- و این ذرّات معلّق نور که آهسته به‌صورتش می‌خورند هم انگاری خسته‌اند و با خود فکر می‌کند که چه‌قدر زمان زیاد آورده و هواپیمایش حالاحالاها نمی‌پرد و... پس، چند چرخ در این اتاقک بزند؟ یا تک چرخ؟

***

سی سالِ بعد. در تاریکی –کمی- و –کمی- روشنایی، کلوچه‌ی مَحلّی و نسکافه‌اش را خورده و دوباره به رخت‌خواب بازگشته.
بعد؛ چشمانِ سبزِ آفتاب‌خورده‌اش را برای چندمین‌بار می‌مالد و نگاه کردنِ عقربه‌ی کوچک ساعت‌ِ هتل را باز از سر می‌گیرد: از 6 به 7 و از 7 به 8 و از 8 به 9 و...
کمی روشنایی بیشتر. تا پرده‌های یاسیْ درخشان. تا سایه‌ی گلدانِ پشت ‌پنجره ناپیدا. روشنایی بیشتر. بعد؛ عقب‌گرد می‌کند. میز چوبی سفید رنگی را به یاد می‌آورد که روزگاری رویش ایستاده بود و می‌رقصید. «مردی که می‌رقصد»؛ سال‌ها بعد شد اسم همان کافه. چه دور.
نگاه می‌کند؛ به میزِ چوبی سفید رنگی که در گوشه‌ی اتاقش در هتل، خالی و تنها، جای خوش کرده؛ غمگینانه. بعد؛ نگاهش را -همین‌جور که به تخت چسبیده- می‌چرخاند تا جایی. شش قدم از میز دورتر، به چپ، تابلویی از یک منظره‌ به دیوار که جزئیاتش چندان برایش قابل‌تشخیص نیست؛ از دور تنها تمِ سبزرنگش را می‌بیند که احتمالاً صاحب هتل خیال کرده می‌تواند با قالیچه‌ی زیتونیِ پاخورده‌ی وسط سالن سِتش کند! چه خوش‌خیال (مگر چیزها به‌این‌راحتی با هم هماهنگ می‌شوند؟!). قالیچه‌ی ساده‌ای که خطوط قهوه‌ای‌رنگی خط‌خطی‌اش کرده‌اند و گوشه‌ی سمت راستش (آن‌گوشه‌ای که به او نزدیک‌تر است) توسط حشره‌ای خورده شده. پیش‌تر میز چوبی سفید رنگ روی این قالیچه بوده؛ مشخص است. چهار تورفتگیِ کوچک در وسط قالیچه دیده می‌شود. دوباره که به میزِ چوبی سفید رنگ نگاه می‌کند با خود فکر می‌کند که تابلوی منظره را باید آن‌جا –بالای میز- می‌گذاشته‌اند و شاید هم گذاشته‌اند و بعد جایش را عوض کرده‌اند که نه... رنگِ کهنه‌ای، به‌معنای اینکه دورزمانی روی دیوار تابلویی بوده است، بالای میز دیده نمی‌شود.
روی میز چوبی سفیدرنگ، می‌توانست گلدانی قرار گیرد؛ که نگرفته و نگرفته بوده؛ رنگِ کهنه‌ای، به‌معنای اینکه دورزمانی روی میز گلدانی بوده است، بر میز نمانده.
برمی‌گردد سوی پنجره و سوی سایه‌ی ناپیدای گلدان و سعی می‌کند که طرحِ پُرنورِ گل‌ها را از پشت پرده‌ی یاسی بخواند. با خود فکر می‌کند در این شِش ماهی که در این‌جا اقامت داشته هنوز به کنار پنجره نرفته و چرا نرفته و با خود فکر می‌کند که این نور باعث می‌شود چه‌قدر –زیاد- گل‌ها زیباتر شوند و چه حیف که احتمالاً از بیرون –از زمین- کسی نمی‌تواند لبه‌ی پنجره‌اش‌ را -از بس که بالاست- درست و حسابی تماشا کند و بیشترْ حیف و اِی کاش گل‌ها این را ندانند و با خود فکر می‌کند که این‌ گل‌ها احتمالاً نیلوفران آبی‌اند و –پس- لبِ پنجره‌ی او چه می‌کنند و چه‌طور وجود دارند و با خود فکر می‌کند که چه کم‌حواس شده و این‌جا که اصلاً پنجره‌ی او نیست و پنجره‌ی هتل است و با خود فکر می‌کند که –بگو ببینم- چند روز است که زندگی‌ را در این اتاقک سپری کرده و –باید گفت- دیگر وقت رفتن است... نیست؟
بالای دربِ سیاهِ سوئیتش با گچ –به انگلیسی- نوشته‌اند 22 و روی خود درب هم به یونانی –احتمالاً- همین را نوشته‌اند. درب بزرگی‌ست؛ حداقل باید 2.5 متر ارتفاع داشته باشد. دستگیره‌ای نقره‌ای، جاکلیدی، پادری، صندوق‌پست. دیوار کنار درب، از راست پنج قدم رفته و بعد به‌اندازه‌ی نیم‌متر تو رفته و بعد پانزده قدم رفته و بعد به به‌اندازه‌ی بیست سانت تا دو قدم جلو آمده و بعد دوباره برگشته سرجای خودش و چهار قدم رفته و بعد پیچ خورده به سمت راهرویِ سرویس. دیوار کنار درب اما، از چپ، ده قدم رفته و بعد به انتها رسیده؛ شده دیوار دیگری و عمود جلو آمده پنج قدمی را و بعد نیم‌متری تو رفته و همین‌طور رفته و رسیده به میز چوبی سفید رنگ. رنگ قرنیزِ پای دیوار، از زیر میز، که تاریکی‌ست و ناروشن، از جایی به بعد (در همان زیر میز)، از آلبالویی یه عنابیِ تند تغییر کرده، شاید بر اثر زمان؛ یا شاید هم از ابتدا همین‌طور بوده؛ یا شاید هم او دیگر خوب نمی‌بیند.
بلند می‌شود، تا –برای تنوع- کشف تازه‌اش، میز چوبی سفید رنگ را، از نزدیک تماشا و لمس کند. یازده قدم تا میز؛ شاید اگر پاهایش کمتر خشک بودند می‌توانست این مسیر را در هشت قدم طی کند. قدم آخر را که برمی‌دارد، به آرامی با پا به میز می‌کوبد؛ عادتی قدیمی. پیراهنش را درمی‌آورد تا روی مانده‌خاک‌های میز بکشد. هنگام درآوردن، موهای سرش را –که به لباسش گیر می‌کنند- بعدِ مدت‌ها حس می‌کند. کمی به این فکر می‌کند. دستش را روی شانه‌هایش می‌کشد؛ عرق کرده. گردنش هم. باید اصلاح کند. بدنش را نگاه می‌کند. و بعد لمس. آفتاب پوست سفیدش را کمی سوزانده. با موهای سینه‌اش –کمی- بازی می‌کند و از لاغری مرگ‌وارش –کمی- می‌ترسد. کمی به این فکر می‌کند؛ ترس ندارد که.
روی ناخن بلندِ شصتِ پای چپش، مورچه‌ی سرخی دارد به دور خودش می‌چرخد و به دور خودش می‌چرخد و به دور خودش می‌چرخد... کمی بعد، بی‌حواس، به زمین بازمی‌گردد. بعد؛ با کمی چپ و راست شدن، سوی میز حرکت می‌کند و نمی‌داند چرا (یا شاید هم می‌داند) دور پایه‌ی جلویی میز (آن پایه‌ای که به او دورتر است) هِی می‌چرخد و هِی می‌چرخد و هِی می‌چرخد... چه‌قدر کوچک است! و چه دنیای بزرگی در اطرافش ساخته شده! بی آنکه از پایه‌ی میز بالا رود، متوقف شده، به سوی دیگری حرکت می‌کند.
او هم، که تابه‌حال دنیای مورچگان را تااین‌اندازه بزرگ ندیده، نیم‌خیز شده، و با چشمان سبزِ آفتاب‌خورده‌اش تعقیب مورچه‌ی سرخ را سر می‌گیرد.
کات. بیست و دو دقیقه‌ی بعد، هر دو جلوی درب شماره‌ی بیست و دو قرار گرفته‌اند. مورچه‌ی سرخ کمی این‌پا و آن‌پا می‌کند و کمی دیگر هم این‌پا و آن‌پا می‌کند و بالاخره از زیر درب به دنیای بیرون هجرت.
فکر می‌کند. بعد، احساس می‌کند که دیگر خیلی فکر کردن جواب نمی‌دهد و نفسش را حبس و درب را باز می‌کند.
دختر، از این ناگهانی، و عریانی، دهانش باز می‌ماند و چشمانش گِرد. با مکث، سری تکان می‌دهد به این معنا که شگفت‌زده شده و می‌خواسته –همین‌الان- به درب بزند که دیده درب خودش باز شده و خلاصه چیزی شبیه این و فروشنده است انگار و انگار که می‌خواهد چیزی بفروشد به او.
مرد هم اشاره‌ای دارد به اینکه در اتاقش صندلی –برای نشستن- وجود ندارد و تنها یک میز چوبی سفید رنگ است و شکل صندلی که نیست را و میزی که هست را با دست‌هایش ترسیم می‌کند و وَه که چه حیف که نمی‌تواند به داخل دعوتش کند و درعین‌حال نمی‌داند چرا لای درب را تا جایی که می‌شود تَنگْ چسبیده که انگار دختر داخل را نبیند و همان بیرون بماند و شاید خیلی هم دقیق نمی‌داند چرا نمی‌تواند به داخل دعوتش کند و خلاصه‌اش اینکه اصلاً نمی‌داند دارد چه عکس‌العملی نشان می‌دهد به او و دقیقاً چه می‌گوید به او.
که این‌ها را، -همان؟- جالباسی چوبی، قرار گرفته در ابتدای راهروی طبقه‌ی اِنُمِ هتلی در جنوب یونان (با فاصله‌ی زیاد از این برخورد غیرمنتظره) دید –از لحظه‌ی باز شدن درب؛ اما –چون دور بود- چیزی نشنید. و همزمان که درب بسته شد و دختر فروشنده از او دور شد و از جالباسی دورتر، زنی پالتویش را به روی جالباسی انداخت و همه‌چیز تاریک شد.

***

خودش بود. خودِ خودش. همان دختری که سال‌ها پیش درون تابلوی نقاشی دید زده بودش؛ در گالری‌ در لندن. همان نقاشیِ جلوه‌گرِ اتاقکِ آخری. همان اتاقکِ تا سال‌ها منتظر و بی‌استفاده‌ی تاریک که آن روز... چه روشن... و چه پُرنور و خوش‌آمدگویانه. حالا دارد یاد می‌آورد...
روی میز چوبی سفید رنگ می‌نشیند. به دختر فکر می‌کند. جذاب بود. چرا؟ چون سال‌های پیش –همان گذشته‌ی نوستالژیک- دیده بودش و دیوانه‌وار عاشق تصویرش شده بود؟ چرا؟ چون دورترها –دورتر از آن روز- دختر را دیده بود و آن نقاشی صرفاً برایش ارمغانِ پُرمِهرِ یک تکرار بود و یک همزمانی؟ ممکن است. بله... ممکن است چنین دیداری اما چرا چیزی به یاد نمی‌آورد پس...
آفتاب افتاده بر مغزش.
تیک‌تاکِ آزاردهنده‌ی عقربه‌ی کوچک ساعت‌ِ هتل و قدم‌های رفته‌ی مورچه‌ی سرخ، در ذهنش تقلا می‌کنند و راه بر بازگشت تمرکزش نیست‌... نه... بله.... دختر را یاد ندارد ولی نقاشی را چرا؛ و آن روز را. اثری بود از آرتور هیوز. نقاشِ انگلیسی که در آن روز خاصِ لندنی (روزی از روزهای پایانی 2015)، دقیقاً صد سال از مرگش می‌گذشت و همین دلیلی شده بود بر بزرگداشتش و آویزان کردن نقاشی‌های کهنه‌ی او به دیوارِ گالری؛ بعد از سال‌ها... شاید بعد از صد سال... قرنی عقب‌تر. خودِ نقاشی: ماریانا پهلوی پنجره (Mariana at the window). تاریخ تولدش: 1865-1867؛ یک‌صد و پنجاه سال قبل...

http://up.shahriar-hanife.ir/view/2721765/Arthur%20Hughes-Mariana%20at%20the%20window.jpg

پنجاه سال پیش از دیگر نبودنش. آن‌زمان که نقاشْ جَوانْ نام داشته. آن‌زمان که چیزها را باحوصله تماشا می‌کرده؛ و با علاقه. روزی‌روزگاری، لابُد، زیبارویی، ماریانا، –که- به کنار پنجره‌ای رفته بوده و نور به او تابیده بوده و وَه که چه منظره‌ای (!) و –پس- نقاشِ جوان یا جوانِ نقاش هم –چه به‌موقع- او را دیده بوده و روی بوم ریخته بوده. لابُد پنجاه سال هم تماشایش کرده.
و بعد قلم از دست نویسنده افتاده... ماریانا، در انتظار باز دیده شدن مانده و مانده و مانده...
آیا، حالا، آن‌روز، نوبت او بود؟
حیف که همان‌موقع هم (روزی از روزهای پایانی 2015)، می‌خواست اما... درست تماشایش نکرد... آه... حالا دارد بهتر یاد می‌آورد... لحظه‌ی از هوش رفتنش را. آن‌هنگام که نزدیک نقاشی شده بود و آمد که برای بهتر دیدنْ عینکِ دوربینش را از چشم‌هایش بردارد و نمی‌داند چرا اما انگار برای لحظه‌ای پاها لیز خورد (او که ایستاده بود!) یا شاید لرزید و شاید چیز دیگری و درست نفهمید چه شد و تنها درد را فهمید و امروز هم –چه بد- تنها درد در خاطرش مانده: سست شدن، خالی شدن، تیر کشیدن، سنگین شدن، محبوس شدن، و بعد، چیزی بدنش را ترک گفت...
فریاد؟ زد؟ یا نزد؟ این را دیگر تنها ماریانا می‌داند.
صداها خاموش و سکوتِ مطلق بود و تنها از دیواره‌ی چوبینِ نقاشی، چون پنجره‌ای به دنیایی دیگر، آوازی می‌آمد و لحظه‌به‌لحظه نزدیک‌تر و بلندتر. چون ناله. یک‌جور زنگ. یک‌جور جیغ. آن‌جور صدایی که در انتهای سکوتِ مطلقِ چیزها (آن‌هنگام که دیگر چیزی نیست) به گوش می‌رسد و بیانگر و آشکارکننده‌ی جمعِ صداهاست؛ حقیقتِ نبودِ سکوتْ از همان آغازِ اوّل: انگار که تازه داشت می‌فهمید –آن‌روز- که سکوتی نبوده است هیچ‌گاه و همواره صدایی بوده.
جیغِ پرسکوت، از بیرون، به درون. درد درون، به بیرون. و تابش شیطانیِ نورِ پنجره‌ی درون نقاشی که از لایه‌لایه‌های وجودش عبور می‌کرد و از او به‌سوی پنجره‌ی تاریکِ گالری خروج...
ماریانا چون ساحره‌ای از تاریکی بیرون می‌آمد و او را زجرکش می‌نگریست... او، دراز و کوچک روی زمین افتاده.
نمی‌داند چندسال گذشت اما بالاخره –بعد از سال‌ها- توانست با دست‌های شِنی‌اش عینک شکسته‌اش را تا آسمان –آسمانِ آخرین اتاقک گالری- بلند کند تا نور به چشم‌ها آید و بالاخره بینایی آید و خشم و عجزْ نقاشی را نشانه گیرد.
ماریانا، درون تصویر (به او؟) می‌خندید و نمی‌خندید.
بعد؛ اشکی از گوشه‌ی چشمانش سرازیر شد (خودش یا ماریانا). مِه بود. چیزها، تمامی چیزها، به ابهام رفتند. خوابش برد. خواب نقاشی را دید. درون باغی، کودکانه، دوان‌دوان به این‌سو و آن‌سو.
همه‌می‌دویدند: گل‌ها و درختچه‌ها، اسباب‌بازی‌ها و عروسک‌ها، ماهی‌ها و گربه‌ها، کتاب‌ها و لباس‌ها، رنگ‌ها و بادها،...
از یک‌جایی به بعد احساس کرد که دیگر نمی‌دود؛ پرواز می‌کند. می‌رفت سوی عمارتِ سفید رنگِ انتهای باغ که هر لحظه بزرگ و بزرگتر می‌شد و او که هر بار یک‌جای باغ بود و از همه‌طرف بود و چشم بر هم زد و دید ماریانا را؛ آمدنش را ندید. رفتنش را هم. ماریانا میانِ آمدن و رفتن گیر کرده بود و او –از نقطه‌ای محال، پروازکنان- او را، که به کنار پنجره آمده بود تا چیزی را ببیند که تازه آمده بود (از طرز بدنش)، از کنار پنجره دید می‌زد.
به کجا نگاه می‌کرد؟ چه آمده بود؟ که آمده بود؟ خواست برگردد. نشد. گوش کرد. صدای باران بود (در این هوای آفتابی؟) و صدایی دیگر، شاید شبیه ملودی قدم‌های خودش.
همه‌چیز کِش آمد. زمان ماند. بعد گذشت.
صدای یکی از کارکنان گالری تکانش داد. چشمانش را باز کرد. مرد سبیلو را شناخت؛ با خود فکر می‌کند که خیلی با او –پیش از بیهوش شدن- فاصله نداشت و هفت یا هشت قدم شاید و پس چرا انقدر دیر آمد به سوی او و شاید هم زود آمده اما... ساعت‌مچی‌اش را نگاه می‌کند و با خود فکر می‌کند زمان چگونه بر او گذشته در همه‌ی این سال‌های کوتاهِ الان؟
دیگر یاد ندارد. سوار تاکسی‌اش کردند. به مقصد فرودگاه. و از آن‌جا به تهران. همین.
به خودش می‌آید و می‌بیند که روی میز چوبی سفید رنگ ایستاده (او که نشسته بود؟). آفتاب –دیگر- افتاده بر همه‌جا. سایه‌ی گلدان –دیگر- هیچ پیدا نیست و به‌هم‌ریختگی و خطوط ملحفه‌ی تختش –حالا- پیدا.
به دختر فکر می‌کند. حال، که زمان بر او گذشته، و بهتر یاد می‌آورد، با خود فکر می‌کند که... شاید خیلی هم جذاب نبود.
می‌خندد. بعد از سال‌ها.
سرش را بالا می‌آورد و به اتاق –از آن بالا، بالای میز- نگاه می‌کند. اتاق است دیگر... چگونه می‌تواند باشد؟ بله... اتاق. یک اتاق. با یک‌سری وسایل.
به زحمت از میز پایین می‌آید تا کمی این‌پا و آن‌پا ‌کند (وگرنه کاری ندارد که -پایین بی‌آید). روی خطوط قهوه‌ای رنگِ قالیچه‌ی زیتونی، کودکانه و بازیگوشانه –اما بی‌حوصله-، صاف‌صاف راه می‌رود. خب. حالا چه کار کند... اوّل می‌رود به سمت درب اتاق. بدون هیچ دلیل خاصی. به زِبری‌اش –زِبری درب- فکر نمی‌کند. و به رنگ سیاهش. و به زِبری و سیاهی پادری هم. و به شکل جاکلیدی. و به شکل صندوق‌پست. و به شکل چیزهای دیگر. مهم است مگر؟ دستگیره‌ی درب را می‌گیرد، پایین می‌کشدش اما بازش نمی‌کند. دوباره سرجایش بازمی‌گردانش. بدون هیچ دلیل خاصی بار دیگر این کار را، طولانی‌تر، تکرار می‌کند. بعد، بدون هیچ دلیل خاصی، درب را سمت خود می‌کشد.
دختر! ناگهان باز همان‌جا ایستاده!
می‌خندد!
صدای خنده‌اش سراسر راهرو را پُر می‌کند. آن‌قدر که جالباسی چوبی –مملوء از هیجان- بی‌قرار شد و خود را زمین زد و پالتوی زن را از خود دور کرد و قِل ‌خورد و قِل ‌خورد و قِل خورد... تا از نزدیک به آخر قصه رسد:
مرد، دختر را، نگاه می‌کند. بعد، فقط، نگاهش می‌کند. و فقط نگاهش می‌کند. طولانی، و تا انتها. هر چه می‌گذرد، مرد، زیباتر می‌شود. لبخند می‌زند. قلبش هم انگار درد گرفته، که نه، پُر شده. دخترکِ فروشنده، شراب سیب را، به هدیه، در دستان مرد قرار می‌دهد. می‌خندد. بعد، به بیرون دعوتش می‌کند. چه زیبا! مرد هم، می‌خندد. درب سیاه را بسته و با او -از طبقه‌ی اِنُم- تا زمین، می‌رود.

 

تابستان ۱۳۹۸
(باز نوشتنش، بعد از سه سال، به پیشنهاد بتسابه مهدوی بود: در داستانِ تو زمان مهم‌تر از مکان هستش.
دیدم حق دارد :) دوباره نوشتم. با دقتِ تازه‌ای. چون خوابی تکراری در شبی تازه.
سه سال ولی! خاطره‌ی دوری شده برای خودش! شاید برای همین دلم نمی‌آید نسخه‌ی قبلی را –که حالا شده چرک‌نویس- مچاله‌ کنم و دور بی‌اندازم. و البته... اصلاً، کی به کیه، شاید همان چرک‌نویس روزی‌روزگاری برای خودش شد اِتودی قابل‌بررسی! یا حتی یک فَکت: شاید باورتان نشود ولی این داستان واقعاً رخ داده بود!
اما شما این نسخه‌ای که بهتر است را بخوانید. هرچند این هم، البته، اِشکالاتی دارد؛ قبول دارم. ولی متاسفانه این روزها سرم شلوغ‌تر از همیشه است و -از شما چه پنهان- گمان می‌کنم کمی عجول‌تر هم شده‌ام؛ یا شاید هم نشده‌ام. کی می‌دونه... برطرف کردن اِشکالاتِ این‌یکی بماند برای زمانی دیگر.)



( photography )

به یاد می‌آورم ...

( filmography )

پیشنهادی بهت میدم که نتونی رد کنی

( filmcomment )


( ?note )

احساس نمی‌کنید که دارد به‌سوی ما می‌آید؟

( fictions )

هم‌نشینی‌ها

( companion )

اَزآب‌گذشته

( translation )

ماتیک تُند او / گُل کرد ناگهان / در باغ دست‌هایش و پُر ریخت بر لبش

( poetry )


Logo


This is Shahriar Hanife 's personal web; which is local to share some of my work.
It should also be said i'm the designer and thinker of this template, would be thankful if you do not copy.
Contact me: shahriar.hanife@gmail.com
My profile in IMDb , & Vimeo , & Instagram
English Version ( Just some of the content )