از طرفِ    شهریار حنیفه

برای آن‌ها که مرا نمی‌شناسند


اول. کمی به پاهایم نگاه کردم و سعی کردم به خاطر بیاورم که پدرم وقتی بود، موقع نشستن پای چپش را روی پای راستش می‌انداخت یا پای راست را روی چپ. می‌دانم که چندان مهم نیست اما می‌دانمم که از «به چیزی فکر نکردن» سرگرم‌کننده‌تر است؛ از گوش دادن به بوق آزاد تلفن؛ شاید که کسی از آن طرف خط جواب دهد. گوش می‌کنم. همچنان آزاد.
اطراف را نگاه می‌کنم. چیز خاصی برای دیدن نیست و تلویزیون هم بعد از مدت‌ها خاموش است.
صدای خانه را گوش می‌کنم، به گوش می‌رسد. بو می‌کنم، بوی آلبالوپلوی مادر خانه را برداشته، با خود فکر می‌کنم که حتماً امروز به برادرم مرخصی می‌دهند که مادر... درِ بالکن باز می‌شود و برادرم وارد می‌شود؛ با لباس راحتیِ بوی سیگار گرفته‌ و یک کاسه‌ تخمه در دست، خودش را روی مبل می‌اندازد. با خودم فکر می‌کنم: ۱- کِی اومد که من نفهمیدم؟ ۲- الانه که کنترل رو برداره....
    -    بله؟
    -    سلام ببخشید... (سکوت از آن طرف خط)... خواهش می‌کنم، آقای پروانه هستند؟
    -    آقای پروانه؟
    -    بله خواهش می‌کنم.
صدای همهمه از آن طرف خط به گوش می‌رسد. برادرم کنترل را برداشته و زیرِ لبی می‌پرسد: «پروانه کیه؟»
    -    نه، چند دقیقه پیش رفتن بیرون. همین شماره رو بگیرین، آخرش به جای ۵، ۸.
    -    تشکر، ممنون.
قطع می‌کنم(د). برادرم: «سپاس».
شماره‌ی جدید را می‌گیرم؛ آخرش به جای ۵، ۸. مکث. بوق آزاد. این بار طولانی‌تر. قطع می‌کنم و باز می‌گیرم. همچنان بوق آزاد. برادرِ دیگرم سرش را از توی جعبه‌ای بیرون می‌آورد و می‌گوید: «من تو این جعبه 12 تا موراویا داشتم. کو؟» با خودم فکر می‌کنم که اصلاً از موراویا تا حالا ۱۲ کتاب منتشر شده (؟)...
    -    بله؟
    -    سلام ببخشید آقای پروانه هستند؟ (این بار تندتر)
    -    کدوم پروانه؟
برادرم در حال عوض کردن کانال‌ها: «کدوم پروانه؟»
    -    آقای پروانه.
از آن طرف خط صدا به گوش می‌رسد: «کسی پروانه رو ندیده؟»
صدای خانمی از آن طرف خط: «کدوم پروانه؟»

دوم. پنجره‌ی اتومبیلِ رِنتی‌ ِمان بسته بود و مناظرِ شیشه‌ای به سرعت از کنارمان رد می‌شدند. یک سرسبزیِ موّاجی تا چشم کار می‌کرد ادامه داشت و ادامه داشت و انتهایش: رشته‌کوه‌های بر دامنه‌شان برف نشسته، سیاه و سفید. جالب که، دو ساعتی بود که من و پدرم رانندگی می‌کردیم (او می‌رانْد و من میوه پوست می‌کندم) کوه‌ها نزدیک نمی‌شدند اصلاً... با ما حرکت، با ما دورتر... خیلی دلم می‌خواست پنجره را باز و خورشید متفاوت این سرزمین را بی‌واسطه‌تر حس کنم؛ خورشید اینجا بزرگتر بود (پدرم می‌گفت دلیل علمی دارد) و غلیظ‌تر؛ همه‌جا را پررنگ کرده بود، مثل این لنزهای عکاسیِ ارزان‌تر که رنگِ تصویر را دست‌کاری می‌کنند تا قشنگ‌تر به‌نظر رسند. خورشیدِ اینجا لنزِ سرخود بود:) دوردستِ تصویر را هم واضح کرده بود و چیزی/جایی فِلو نبود، مثل این نقاشی‌های کودکانه که عمقی درونشان نیست و دور و نزدیکشان فرقی ندارد. اِی کاش میشد پنجره را باز کرد... باد ولی خیلی تند بود، نمی‌شد. رادیو هم، تند تند ترانه‌ پخش می‌کرد و ما هم که دل‌مان نمی‌آید به ترانه بگوییم نخوان...
غیرقابل توصیف است شعف اینجا بودن، شعفِ برخوردِ اوّل‌بارِ این‌همه عناصر مختلف به صورت یکجا؛ شعف دیدن آن روباه قطبی، تک درخت‌های عظیمی که ۱۰ کیلومتر به ۱۰ کیلومتر دیده می‌شدند، آسمان سفیدِ سفید –و نه آبی، پرواز غازها،... و بالاخره ملاقات با اقوام بومی پدرم که تا به امروز ندیده بودمشان مگر در کارت‌پستال‌های عیدانه –نوروز و کریسمس.
خانه‌ی عمه‌ام از چوب و سنگ بود، بزرگ اما نه اعیانی. کنار یک تپه‌ی کم ارتفاعی قرار داشت و در برابر باد –همان باد تند- یک پناه موقتی گرفته بود؛ هرچند وقتی از ماشین پیاده شدم و هوا را نفس کشیدم باد چندان هم سخت به نظر نمی‌آمد، اتفاقاً خیلی لطیف بود... اما خب، خانه است دیگر، پناهگاه می‌خواهد.
ظهر بود اما هوا هوای صبح؛ یکجور خنکیِ روح‌نواز... لبخند زدم، پدرم هم وقتی پیاده شد نگاهی به اطراف کرد و لبخند زد. درِ خانه باز شد و ۱۰-۱۲ نفری به سمت‌مان آمدند و ما هم؛ هم خانواده‌ی عمه‌ام جزئشان بودند و هم خانواده‌ی پسردایی‌های پدرم که چند کیلومتر آنطرف‌تر (در نزدیکی‌های اَسکی‌فیوردور) ساکن بودند. با هر قدم که برمی‌داشتم دلهره‌ی دل‌نشینم بیشتر میشد، تا جایی که همان ابتدا گفتم: «سلام!» و بعد از خنده‌ی همه: «ببخشید هِیلْ‌سار!» (ببخشید را هم به فارسی گفتم)؛ پدرم اما روان‌تر به زبان مادری‌اش احوال‌پرسی می‌کرد و تاحدودی جور من را هم که دست و پاشکسته چیزهایی می‌گفتم را ‌کشید، هرچند برخلاف انتظار من، به پرسرعتیِ معمولش حرف نمی‌زد و مکثی بین عباراتش بود؛ اول فکر کردم دارد کلمات را انتخاب می‌کند، اما بعد متوجه شدم بقیه هم همین مکث را دارند. با اینکه یک ربع همانجا ایستاده صحبت می‌کردیم -من کمتر- اما به خاطر همان مکث، گفتگوهای چندانی رد و بدل نمیشد؛ ثانیه‌هایی را سکوت و باد کاملاً اشغال کرده بودند؛ انگار که این مکث هم قسمتی از زبان و ارتباط بومی آنجا محسوب میشد.
آرام آرام به سمت خانه حرکت کردیم. من شروع کردم به چهره‌ی بقیه -از پشت سر!- دقت کردن و تشابه‌های ژنتیک را ردیابی کردن؛ شبیه ما بودند. پدرم جلوتر از بقیه حرکت می‌کرد و هرازگاهی به سمت بقیه برمی‌گشت و چیزهایی می‌گفت، شده بود حرف‌زنان و عقب‌عقب‌روان. موهایش را هم باد پریشان کرده بود و اگر می‌ایستاد (باتوجه به اینکه از همه جلوتر بود) میشد مثل این سردسته‌های اُرکستر مارش تورژه.
من اما عقب‌تر از همه، نگاه می‌کردم. اقوام هِی می‌ایستادند تا با من راه بروند، من اما هِی خودم را عقب می‌انداختم، به‌نیتِ دوری و... کشف.
زمین نرم بود اما گِل نه، سبزه‌های رویَش هم سرخ. از یکجایی صدای شیهه اسب می‌آمد. نزدیک در ورودی بودیم که با خودم گفتم حیف نیست برویم داخل خانه؟ دلم نمی‌آمد حیات را از دست بدهم. شروع کردم به فکر کردن و مرور کردن که «سفره رو همینجا بندازیم» را به ایسلندی چه طور باید گفت.

سوم. تصمیم گرفتم دیگر زنگ نزنم. به نظرم این تماس‌های هفته‌ای یکبار عامل اصلی سرد شدن رابطه‌ام بود. در تماس‌ها چه رد و بدل می‌شود؟ هیچ چیز. اصلاً من با یک دخترِ ۴ ساله چه چیز می‌توانم رد و بدل کنم؟ اصلاً او چند کلمه می‌فهمد؟ همیشه یکسری حرف‌های روتین و یکسری قربان‌صدقه‌های تکراری. بعد هم دیگر حرفی برای زدن نیست و او معصومانه می‌پرسد: «بابایی کِی میای منو ببری بیرون؟». نمی‌دانم وقتی می‌داند که در هر ماه فقط یک شب وقتم آزاد است تا بیرون ببرمش، چرا باز می‌پرسد؟ همین سوال کذایی، دیدار را پیش‌پیش غریب می‌کند و سببی می‌شود که هنگام دیدار هم، یکجور بیگانگی بین من و دخترم و شخص سومی که حضور ندارد و فکرش در آن سکوت به سراغم می‌آید، به سراغم ‌آید. چرا این سوال را می‌پرسد؟ گاهی فکر می‌کنم شاید دخترم روزها را نمی‌داند... شاید بد نباشد از مادرش بخواهم که کمی چیز یاد این بچه بدهد... شاید هم نه، باید دید که به‌گفتگویش می‌ارزد یا نه... که...نه، نمی‌ارزد. همان قضیه‌ی تلفن را حل کنم کافی‌ست؛ همه‌ی مشکلات از جانب آن شیء ِ ارتباطیِ لعنتی‌ست. دیدارِ یک شب در ماه خودش بَس است و به‌قدری روتین که احتیاجی به هماهنگی هم ندارد، دیگر تلفن این وسط چه می‌گوید؟

 

آبان ۱۳۹۵، نشریه‌ی مراعات بی‌نظیر



( photography )

به یاد می‌آورم ...

( filmography )

پیشنهادی بهت میدم که نتونی رد کنی

( filmcomment )


( ?note )

احساس نمی‌کنید که دارد به‌سوی ما می‌آید؟

( fictions )

هم‌نشینی‌ها

( companion )

اَزآب‌گذشته

( translation )

ماتیک تُند او / گُل کرد ناگهان / در باغ دست‌هایش و پُر ریخت بر لبش

( poetry )


Logo


This is Shahriar Hanife 's personal web; which is local to share some of my work.
It should also be said i'm the designer and thinker of this template, would be thankful if you do not copy.
Contact me: shahriar.hanife@gmail.com
My profile in IMDb , & Vimeo , & Instagram
English Version ( Just some of the content )