از طرفِ    شهریار حنیفه

بگذار گرگ بخوردت


شاید چون بی‌رحمانه دوستش دارم. من، نشده که، در سر گذاشتن به کوه و جنگل، ملاقات با گرگ‌ها را تجربه نکنم؛ هیچ‌وقت نشده. هم از فاصله‌ای دور، چون یک افسانه؛ و هم از فاصله‌ای نزدیک، چون یک رویا.
اینکه در این مُلک کلاً چند گرگ داریم حالا، که این‌ها جا و بی‌جا جلوی من سبز می‌شوند بماند؛ که مسئله‌ای‌ست لاینحل. همانند‌ این‌یکی مسئله: تعداد به‌کنار؛ چرا این‌ها به ملاقات بقیه نمی‌روند و بقیه چرا از این خاطرات -که من دارم- ندارند؟
نکند چیزی از من می‌خواهند؟ دنبالم‌اند؟ شُنودم می‌کنند یعنی؟ ملاقاتی از پیش‌برنامه‌ریزی‌شده...

سال پیش تقریباً 10-11 مرتبه کوه‌پیمایی کردم (هر بار یک کوه، نه خیلی هم بلند)، و 8-9 بارِ آن را، با گرگ چشم‌توچشم شدم. یک‌بار، شاید از فاصله‌ی 5 متری؛ نمی‌دانم زمان چه‌طور می‌گذشت، شاید 20 دقیقه طول کشید، شاید کمتر، شاید هم... نه واقعاً! اصلاً نمی‌دانم چه‌قدر طول کشید! به ساعت هم نگاه نمی‌کنم در این‌جور جاها و زمان جور دیگری جلو می‌رود.... من ایستاده، چشم‌توچشم با گرگی خاکستری؛ خیلی هم بزرگ نبود. بچه‌گرگ بود. ولی قطعاً گرگ بود! نه او می‌دانست که باید چه کار کند و نه من. این که چه شد بماند (خیلی شخصی‌ست)؛ اما هر چه شد، خب واضح است که من خورده نشده‌ام! زنده‌ام و می‌نویسم. گاهی با خود فکر می‌کنم... نه، نه... خیالاتی نشده‌ام! سه مرتبه از سفرهای سالی که گذشت را با دوستانی بودم که می‌توانند به این دیدارهای خوف‌برانگیز شهادت دهند. خیال نبوده واقعاً... حداقل آن سه مرتبه. بقیه‌اش را اما... تنها بودم. گرگ هم تنها بود. (چه خیال دراماتیکی!)
شاید پیش من می‌آمده که از تنهایی دربی‌آید. یا شاید کنجکاو بوده که بداند چرا من تنها هستم.
من، گرگ را بی‌رحمانه دوست دارم. در بین حیواناتِ گوشت‌خوار، گرگ برایم از همه بالاتر ایستاده؛ بر قله، از دور، چشمانش پیدا: دارد من را نگاه می‌کند. انگاری یک‌جور سنجش شهامت: «جرئت داری باز هم بالاتر بی‌آیی؟» و من، همیشه جزئتش را داشته‌ام. (همیشه به‌طرز احمقانه‌ای خوش‌بینم و خوش‌بین بودنم را به‌طرز احمقانه‌ای همیشه دوست داشته‌ام)
او برای اینکه بر قلمروی خود مسلط باشد، نیازمندِ خوب دیدن است. طبیعی‌ست. اما من چرا او را می‌بینم؟ آدم دقیقی هم نیستم... شاید اوست که می‌خواهد من ببینمش؛ چرا؟ چرا خود را آشکار می‌کند – و فقط برای من؟
شاید چون او را عاشقم... من می‌بینمش و دیگران نه. دیگران کورند. او هم این را می‌داند: وقتی شیطنتانه خود را -فقط- به من می‌نمایاند.

و همیشه آ‌نکه دوست داریم را با «به امید دیدار» گفتن‌هایمان بدرقه می‌کنیم؛ تا باز هم بی‌آید... اگر بی‌آید، یعنی او هم ما را دوست دارد دیگر، نه؟ من، معشوقه‌ی گرگ... چه باشکوه!
هروقت که این خاطره‌ها را برای بقیه تعریف می‌کنم، عکس‌العمل‌ها قابل‌پیشبینی است: خیلی کار خطرناکی کردی! تو دیوونه‌ای؟ باشه ما هم باور کردیم : ) و درنهایت: باور کن ارزشش را ندارد.
گوشِ نصیحت نداشتنِ من، از قدیم نشانِ بی‌فکری‌ام بوده و هنوزم هست. خوب هم نیست خیلی. مگر تا چه‌اندازه به حرف‌های یک آدم بی‌فکر می‌شود بها داد؟ احتمالاً هیچ. شما تا‌چه‌اندازه پای صحبتِ بی‌فکران می‌نشینید؟ تا آخر این نوشته؟ می‌شود بمانید؟ باور می‌کنید -حرف‌های یک آدم بی‌فکر را- اگر بگویم ارزشش را دارد؟ اصلاً شده تابه‌امروز از خودتان سؤال کنید که چه چیزهایی ارزشش دارند؟ واقعاً... خطر کردن‌ِ من (پیش‌به‌سوی گرگ‌جان) ارزشش را ندارد؟ که نکند جانم را از دست بدهم... حالا گیریم ما بی‌خطر (چون کبریت)، نشستیم در خانه، کنار اهل خانه؛ (الهی)خوشبخت شدیم. خب، بعد از خوشبختی، چی بشیم خوبه؟
آرزوها... نه، بگذارید خیلی دور نرویم، هدف‌های کوچک و بزرگ زندگی، ارزشش را دارند، نه؟ در مدرسه که این‌چیزها را زیاد برای‌مان تکرار می‌کردند؛ و البته – یادمان نرود: تا حد معقولش، در ازای چی...
از آن حرف‌هایی که همه‌ی ما، آدم‌های خوب و مهربان، به آن ایمان داریم، در مباحثه‌ها حداقل. خسته‌کننده نشده‌اند این گفتمان‌ها؟ شبیه -انبوه- فیلم‌ها و ساختارهای کلیشه‌ای‌شان. و شبیه ساختارهای کلیشه‌ایِ خیلی از چیزهای دیگرِ این دنیا.
بگذارید برویم سراغ آنچه به سبب تکرار، از یاد رفته و آشناییتِ خود را از دست داده: «بعد از هر سختی، آسانی هست.» یادتان آمد؟ خب، بی‌آیید آسانی را، آرامش تعبیر کنیم. جمله‌ی قشنگی هم می‌شود.
همین چندوقت پیش بود که همراه عزیزی به منطقه‌ای دورافتاده و پنهان –از دید مردمان- سفر کردیم؛ برای دیدن یک منظره‌‌ی ویژه، که به‌راستی، به دنیا می‌ارزید. هرچند عکسی از آن نگرفتم تا نشان‌تان دهم –نمی‌خواستم دنیا ببیندش. (من در سفرها عکس‌برداری نمی‌کنم (حداقل از بابت سندیت: تماشا/باور کنید! من اینجا بودم!). مکان‌ها، چون یک راز، در سینه‌ام قرار دارند. گاهی برای بقیه تصویرپردازی‌اشان می‌کنم؛ و خود یاد می‌آورم: اصلاً بی‌آیید یک بار دیگر با هم بریم!)
در مسیر، از جایی پریدم و پایم در مداری غیرقابل‌انتظار (یواشکی: غیرفیزیکی)، سختْ پیچ خورد. آن‌طور که تا ساعت‌ها داشتم به هر کسی که در این سال‌ها در حقم بدی کرده (و همه را پیش‌تر بخشیده‌ بودم!) فحش می‌دادم. در همان سفر، طی آماده‌سازی یک غذای صحرایی (و طبعاً با ابزارِ صحرا) نزدیک بود یکی از انگشتان دستم را از دست بدهم! بدی این انگشت‌ها این است که دیگر دَرَم نمیان : ( خدا رحم کرد! شانس آوردیم که با ما بود. بگذریم. سفر به اتمام رسید. مرحله‌ی اوّلش حداقل. منظره‌ی مدّ نظر جلوی روی‌مان. خب، آرامش بعد از سختی؟ بعید می‌دانم (در یادآوری حداقل). هزار و یک دغدغه و کارِ نکرده‌ی جامانده در شهر، همچنان در ذهنم، چون بازار مِسگران، سر و صدا می‌کردند. از طرفی نیاز داشتم با کسی صحبت کنم و آنتن رفته بود (برخلاف خدا)؛ من، حسابی کفری؛ او از من دور می‌شد و شب به من نزدیک... یخبندانْ پیشِ رو بود. سردی هوا، به هیچ‌چیز نمی‌ارزید! (تازه با درنظر گرفتن اینکه من آن‌قدر آدم گرمایی هستم که کلاً همیشه... friends را دیده‌اید؟ naked guy... ولی باز هم سرمای آنجا... واااای!)
آیا من آدمی هستم که نمی‌توانم ذهنم را آزاد کنم و از لحظات لذت برم؟ ابداً! یعنی اصلاً نزدیکانم من را با نشانِ ذهن آزادم می‌شناسند! رهای رها! همین‌ چندوقت پیش بود که یک تست روانشناسی دادم تا سنّ عقلی‌ام را حدس بزند (از آن تست‌هایی که ربط پرسش‌ها و گزینه‌هایش را هنوزم نمی‌دانم!)... نتیجه‌اش: کودکِ 3 ساله (پائین‌تر نداشت و تا 70 بالا می‌رفت): کوچک‌ترین چیزها شما را سر ذوق می‌آورد!
من از آن منظره، و از آن حال، به چنان حسی دست یافتم که... چه‌طور شرح دهم آن حسّ غیرقابل‌بیان را... راجع به ارگاسم روحی چیزی شنیده‌اید؟ همان دقیقاً...

اما خب، چه کنم وقتی بدبختی‌ها در آن‌حال هم از یادم نمی‌روند؟ مکانیکی‌طور می‌آیند سراغم. حرف از ارگاسم شد: دقیقاً مثل یک رابطه‌ای که با تمام عاشقیت‌اش، ترتیب‌ها و حواس‌جمعی‌های اُلگووار/برنامه‌ریزی شده‌ی خود را فراموش نمی‌کند. و حتی برای دقایقِ بعدتر هم -همزمان در همان لحظه‌ی ناب- خود را آماده می‌کند... من هم، حین تحلیل آن منظره، به تحلیل‌های مشابه فکر می‌کردم، بالاخص به نرفته‌ها: آینده، و ورود به دنیاها/بدبختی‌های بزرگتر.
فکر، کار، فکر، کار، فکر، کار...
خودآزاری‌ست یک‌جورهایی... دوستان نزدیکم نیز از مَرَضی مشابه این رنج می‌برند! ما از خیلِ زوایاها مرزی میان آرامش‌ها و سختی‌های‌مان خط‌کشی نشده اصلاً که حالا به شما بگویم کدام‌شان بعد است و کدام‌شان قبل!
ما –من و دوستانم- آدم‌هایی هستیم که چیزی -فکری، کاری، شخصی،...- را از یاد نمی‌بریم تا با فکر نکردن به آن (حذفش، حتی برای مدتی (و زبانم لال، گاهی: خود را به فراموشی زدن))، به آرامش برسیم. بل در هر زمانی و هر مکانی، سَررشته‌اش را محکم چسبیده‌ایم و وِل‌کنش نمی‌شویم؛ انقدر به پَر و پایَش می‌پیچیم تا رامِ ما شود. سر خودمان هم هزار و یک جور بلا می‌آیدها! اما خب... به جان نخریم چه کنیم...

پُردردسرتر اینکه، مسئله با حل شدن، تمام نمی‌شود! اِی کاش می‌شد لااقل بگذاریمش روی تاقچه (مثل مدرک تحصیلی‌مان)، اما خب نمی‌شود... خیلی زود است برای یک نفسِ راحت کشیدن! پس، هرجا که می‌رویم با خود می‌بریمش؛ با همه‌ی غر زدن‌ها و پشیمانی‌های بعدتر - البته اگر شامل‌شان شود. همان خودآزاری واژه‌ی به‌جایی بود! ما در کنار آن-موضوع سرکش، زندگی می‌کنیم و ادامه‌ی راه را طی. راهی غیرقابل‌پیش‌بینی. اگر دنبالش نمی‌رفتیم یک مسیر دیگر بود، راهی دیگر. ما اما، آنی هستی که در جستجوی راه‌های پیچیده‌تر است (منظور نه لقمه را دور سر چرخاندن: اشتباه کردن). ما آنی هستیم که همواره مِیل به بی‌قراری را در خود می‌پروراند: چون دروازه‌بانی که وقتی توپ در محوطه جریمه‌ی حریف هست هم دارد نرمش می‌کند و روی پاهایش بالا و پائین می‌پرد.
بله خب، اشتباه هم می‌کنیم. ازشان درس هم می‌گیریم و بعدتر پس هم می‌دهیم؛ منتها در گذر از همان مسیر قبلی -تا جذاب‌تر شود- باز وَرزَش می‌دهیم؛ نه کج کردنِ راه به‌سمت میان‌بُری که جا پای تمامی آدم‌ها دنیا بی‌روحش کرده.
داستان‌ها هرچه بیشتر پیچ و خم داشته باشند، شنیدنی‌ترند. این‌روزها که خیلی‌ها اصلاً داستانی ندارند برای گوشِ شنوای ما. ما اما... باور کنید – راستِ راست: پُریم از قصه‌‌ها.
اکثراً، اطرافیانِ خودم را می‌گویم، دنبال قصه‌ی بقیه‌اند. خودشان نمی‌نویسند و ترجیح می‌دهند رمان‌های دیگران را در کتابخانه‌شان آرشیو کنند. ما اما اگر به قصه‌ی بقیه گوش دهیم هم، دنبال این هستیم که کجا خودمان را وارد آن کنیم و سپس، قصه را تصاحب. اساساً ما آدم‌های جاه‌طلبی هستیم. چون پادشاهان. لذت‌مان هم چونانِ آنان است: تؤام با درد.
گاهی هم به هم یورش می‌بریم.
می‌توانم خودم را در 200 سالگی تصور کنم، گیرافتاده در غاری تاریک، مجبور به خوردن گوشت دایناسور برای زنده ماندن (البته مجبور که... به هر حال کسی نمی‌داند، شاید اگر بودند گوشت‌شان خوش‌طعم –و حلال هم- بود و واژه‌ی اجبار در اینجا اضافه)، و محکوم به قانع کردن همراهِ کوچک و بی‌تجربه‌ام تا امیدش را از دست ندهد: تسلیم نشو رفیق! ما خستگی‌ناپذیریم! دروغ‌چرا، نه خستگی‌ناپذیر نیستیم. از قضا بسیار هم خسته‌ایم. منتها خُلی‌مان بر آن می‌چربد. پس رفیق، بیا و فعلاً خسته نشو؛ باید بتوانیم با کمک هم از غار بیرون رویم (تا گیر یک غار بزرگتر و غیرقابل‌عبورتر بی‌افتیم) و ببینیم بعدش چه می‌شود... شاید خدا هنوز با ما بود.
باید با همراه کوچکم از زندگی حرف بزنم. هنوز، زنده‌ایم، نه؟ آهنگ‌مان را که فراموش نکرده‌ای؟ هنوز داریم با هر نفس، مرگ را به مبارزه می‌طلبیم. ما در صلح‌جو‌ترین ژستِ ممکن هم، جنگ‌جویانِ با مرگ هستیم. جنگ‌جو که آرامش ندارد...

آخرِ مهر ۱۳۹۷



( photography )

به یاد می‌آورم ...

( filmography )

پیشنهادی بهت میدم که نتونی رد کنی

( filmcomment )


( ?note )

احساس نمی‌کنید که دارد به‌سوی ما می‌آید؟

( fictions )

هم‌نشینی‌ها

( companion )

اَزآب‌گذشته

( translation )

ماتیک تُند او / گُل کرد ناگهان / در باغ دست‌هایش و پُر ریخت بر لبش

( poetry )


Logo


This is Shahriar Hanife 's personal web; which is local to share some of my work.
It should also be said i'm the designer and thinker of this template, would be thankful if you do not copy.
Contact me: shahriar.hanife@gmail.com
My profile in IMDb , & Vimeo , & Instagram
English Version ( Just some of the content )